مير تقي الدين كاشاني

267

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

ما يار وفادار شنيديم بسى را * هرچند كه جستيم نديديم كسى را با همنفسى گر نفسى چند برآرى * بايد كه غنيمت شمرى هر نفسى را * * * نظر فتاده در آئينه دلستان مرا * بديد آن رخ و معذور داشت جان مرا * * * گذشتم از سر خويش و نگفتم اين خبر كس را * كه تا از سرگذشت من نباشد درد سر كس را * * * بركشيدى دامن از من تا شدم خاك رهت * بس كه دامنگير ديدى خاك راه خويش را * * * مرغ دل بىگل رويش به فغان است مرا * جغد غم ساكن ويرانهء جان است مرا * * * تا بوده‌ايم عشق بتان بوده كار ما * اين بوده در جهان شرف روزگار ما * * * مرا چشم جهان‌بين از وصالش روشن است امشب * شب وصل است و پندارم كه عالم از من است امشب * * * نصيحت گر كنم غمگين شود از من دل شادت * ولى آخر نصيحت‌هاى من آيد بسى يادت * * * خطّ سبز آن لب ميگون نمىدانم كه چيست * آمده خطى ولى مضمون نمىدانم كه چيست * * * تو را كسى كه به خود مهربان خيال كند * خيال باطل و انديشهء محال كند * * *